کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

در برای آشپزخونه ...

من با این کار مخالف بودم هااااااااا ،ولی خوب باباییت چند روز پیش برای آشپزخونه در گذاشت ... آخه شما جدیدا یه خورده کارای خطرناک میکنی و بابایی هم همش نگرانه که نکنه خدای نکرده اتفاقی برای شما بیوفته ... مثلا میری سر کابینت قابلمه های استیل و اونا رو هی جا به جا میکنی علی رغم سنگین بودنشون ... میری سر کابینی که توش سطل زباله قرار داره و سعی میکنی دستت رو توی سطل زباله کنی ... میری سر کابینت ظرفهای بلور و برشون میداری و دیروز یه پارچ افتاد از دستت روی پات و خدا رو شکر که نه پات آسیب دید و نه پارچ شکست ... و ... شما هم که اصلا از این در جدید خوشت نمیاد !!! اول یه خورده میای پشتش و من رو صدا میزنی و انواع و اقسام ادا و اطوارا رو در...
30 شهريور 1392

میای ...

دارم کرفس هایی رو که دیروز بعد از ظهر خریدم و دیشب شستم و صبح خورد کردم رو ظهر امروز بسته بندی میکنم ! کل آشپزخونه رو بهم میریزی که اجازه بدی من به کارم برسم !!! بعد از مدتی حوصله ات سر میره ... میای دستم رو ،نه انگشت سبابه ام رو میگیری و با خودت میبری به اتاقت و میگی :بِییش (بشین) و مثل من دستت رو به زمین میزنی ... که من بشینم و باهات بازی کنم ،آخه این روزا فقط اگر من یا بابایی توی اتاقت باشیم می مونی و با اسباب بازی هات بازی میکنی ... منم تمام کار و زندگیم رو ول میکنم و میشینم توی اتاقت و با هم بازی میکنیم ! مرسی پسرم که برای لحظاتی من رو از دنیای بزرگترها بیرون میاری و مهمون دنیای صاف و پاک و صادقانه خودت میکنی !   بب...
28 شهريور 1392

مرغ مقلد !

این پست رو یک بار گذاشتم هاااااا ،نمیدونم چرا هر چی نوشته بودم پاک شده ! دوباره مینویسم ... فقط به عشق تو ! کاسکو کوچولوی خونه مون ... امروز برای نهار داشتم بهت غذا میدادم و به امید پیدا کردن یک پیام تبلیغاتی کانالهای تلویزیون رو بالا پایین میکردم که دیدم خبری نیست ... شبکه پنج داشت تکرار سریال بی مزه و بی نمک «اولین انتخاب» رو نشون میداد و دیدم انگاری توجه ت رو جلب کرد ،آخه تو هم مثل خودمی اصلا به دیدن برنامه کودک یا برنامه های تلویزیونی علاقه نشون نمیدی !!! اینم پسر عاشق رگه های افتاب ... این پست رو یک بار گذاشتم هاااااا ،نمیدونم چرا هر چی نوشته بودم پاک شده ! دوباره مینویسم ... فقط به عشق تو ! کاسکو کوچو...
27 شهريور 1392

اولین بالا رفتن از پله !

پسرم ،امیدوارم تمام پله های زندگی رو یکی یکی و با موفقیت بالا بری و همیشه در حال صعود از پله های ترقی باشی ... دوست دارم همیشه در حال بالا رفتن ببینمت !   و حالا تو و تجربه جدیدت ... البته جالبه ،همیشه فکر میکردم چون شما هیچوقت چهار دست و پا و سینه خیز نرفتی پس از پله هم نمیتونی بالا و پایین بری ،البته خوب خونه ما و اطرافیانمون هم پله نداره که شما پله رو تا حالا تجربه کرده باشی ... امروز رفتیم خونه خاله سمیرا (دختر عموی من) مولودی ،آخه میلاد امام رضا(ع) هست و خاله سمیرا هم چون رضا پسرش رو از صدقه سری امام رضا(ع) داره از زمان تولد رضا که الان حدودا ۱۲-۱۱ ساله است هر سال روز میلاد مولودی میگیره ... خلاصه ... اینم شما و ال اس...
26 شهريور 1392

اولین فرمان بردن !

وای چقدر دوست داشتم بزرگ شی ،هی من بگم :کیــــــــــــــــان کنترل رو بده !کیان اینو بده !اونو بده !   اصلا کلا ما خانوادتا عاشق دستور دادنیم ! حالا اینا که شوخیه ولی این چند وقته هی باهات تمرین میکردم که کیان اینو بده !اونو بده !و تو هم هاج و واج نگاهم میکردی ... امروز موقع بازی نخ نهنگ وانت رو کشیدم و گذاشتمش روی سرامیک ،اونم روی سرامیک رفت و خورد تو دیوار و دور خودش چرخید و تو هم کلی خوشت اومد و ذوق کردی و مثل همیشه منتظر بودی تا من برش دارم و دوباره همون کار رو انجام بدم ... منم بی خیال همینطوری نگاهت کردم و گفتم :کیان بده ش ! اولش مثل همیشه هاج و واج نگاهم کردی و بعد هم طبق معمول این روزا اومدی و دستم رو کشیدی تا بیام و...
25 شهريور 1392

نهمین دندون !

چند روز پیشا داشتم به این فکر میکردم که چند وقته دندون درنیاوردی !؟؟؟؟ دیدم یک ماه و نیمه ،با خودم گفتم :یعنی چی ؟؟؟   یه چند روزیه که دوباره خیلی بهونه گیر شدی و یه وقتایی خیلی اذیت میکنی و اذیت میشی ،مثلا همین دیشب از حدودا ساعت ۴-۳ صبح انگار گذاشته بودنت روی ویبره ... هی توی خواب دور خودت میچرخیدی و میگفتی اوممممم اوممممم اوممم ... انقدر کلافه شده بودم که دلم میخواست بکشم خودم رو از بیخوابی ! هی هم چنگ میزدی توی موهای من و موهام رو میکشیدی ،خوب‌ آخه یه چند روزیه توی هال میخوابیم ،من و تو و بابا ،اونم به روش خیاری ... از صبح هم که چشمهات رو باز کردی شروع کردی به گریه کردن و توی طول روز هم انقدر اذیت کردی که من و باب...
25 شهريور 1392

این روزای ما ...

این روزا خیلی کم فرصت میکنم و بیام برات بنویسم گلم !   هر روز شیطون تر از قبل میشی و من مدام باید مواظبت باشم تا خدای نکرده بلایی سرت نیاد ،عصرها هم که میریم پیاده روی و بعضا خرید ... چند روزیه که تمام وسایل اتاقت رو میاری و میریزی توی هال و باز هم حوصله ت سر میره و غرغر میکنی و هر چه قدر هم من و بابایی باهات بازی میکنیم سیر نمیشی انگار ! یکی دو روز هم که درگیر خرید لباس برای خودم برای جشن عروسی دخترعموم بودم که اول قرار بود نریم ،بعد قرار شد بریم ... از سه شنبه شب هم که ییلاق پیش مامان جون و آقا جون بودیم و شما کلیاتی خوش گذروندی ،تازه من دلم میخواست امروز رو هم می موندیم و من یه دل سیر منیره جون (دختر خاله بابا)‌ رو مید...
22 شهريور 1392

شیطونک !

امروز کلی حوصله ت سر رفته بود ... داشتم آشپزی میکردم و تو رو با باباییت تنها گذاشته بودم که اومدم دیدم باباییتون آی پد به بغل روی تخت دراز کشیدن و شما هم کلا هر کاری که دوست داری میکنی ... سبد رخت چرک رو آورده بودی وسط هال و ... اون تو چی میخوای دقیقا !؟ لباسا و سبد رو جمع کردم و گذاشتم سرجاش و برگشتم سرکارم که با صدای تالاپی افتادن شیی اومدم دیدم بعله ! اون پاهایی هم که سمت چپ بالای عکس دیده میشن دقیقا پاهای پدر گرامیتون هستن ! ...
16 شهريور 1392

آتلیه تولد یک سالگی !

میدونم خیلی دیر شد ،ولی خوب این چند وقته خیلی کارا داشتیم و من هم یه خورده تنبلی کردم و این شد که الان رفتیم آتلیه واسه گرفتن عکس های تولد یک سالگی ... اون بار که رفتیم ۷ ماهه بودی و هر کاری کردیم نخندیدی واسمون و همه عکسامون اخم آلود شد و این بار هم انقدر دکورها رو بهم زدی و گریه کردی که احساس نمیکنم چیز خوبی از آب دربیان عکسا ! بابایی خیلی سعی کرد سرت رو گرم کنه ،اما نشد ... آقای عکاس مونده بود همینطوری که چه کار کنه با شما !   ...
5 شهريور 1392

نمایشگاه مادر و کودک !

من و بابایی قصد داشتیم کادوی تولد به شما یه سه چرخه هدیه بدیم ،از اون سه چرخه هایی که توسط والدین با یه دسته کنترل میشه و سایه بون و اینا داره ! یه شب توی هفته پیش رفتیم خیابون کمرگ که مرکز فروش دوچرخه و سه چرخه و ماشینهای اسباب بازیه ولی از هیچکدوم از مدلها خوشمون نیومد ،همون شب خیابون بهار هم رفتیم ،توی سایتهای فروش اینترنتی هم گشتیم و دو سه موردی که خوشمون اومد علی رغم قیمت بالاشون موجود نبودن ،بعدش هم طبق توصیه زندایی زهرا که گفت :قد شما بلنده و پاییز هم در راهه و ممکنه اصلا نتونی ازش خیلی استفاده کنی تقریبا بی خیال خریدش شدیم ! توی خیابون کمرگ داری به سه چرخه و دخترکی که سوارشه نگاه میکنی ! من و بابایی قصد داشتیم کادوی تولد به ...
4 شهريور 1392